تبلیغات
░▒▓forkissme..fanclub▓▒░ - Look for love - part 7

we are kissme and 4 kissme

Look for love - part 7

نویسنده :Nazanin
تاریخ:چهارشنبه 15 آبان 1392-12:10 ق.ظ

سلاااام...شرمنده خیلی وقته نبودم ولی الان دیگه اومدم خخخخخ....اینا قسمتایی هستن که حذف شده و من تند تند میزارمشون تا برسیم به اونجایی که خوندین ! خدا لعنت کنه اونیو که هک کرد وبو !!!
ایییییییییییشش


با نیما که برگشتیم خونه تقریبا با جنازه فرقی نداشتیم فوری رفتم تو اتاقم و درو بستم و ولو شدم رو تخت و با همون لباسا هم خوابم برد. صبح ساعت 10 بیدار شدم یه ملافه روم بود با همون لباسای بیرون...ینی من درگیر این همه محبت و گرمای خونواده ام همیشه تو داستانا یه آدم مهربونی یا دست بخیری میاد لباسای اون فلک زده ای رو که از خستگی جنازه شده عوض میکنه ما از اینم شانس نیاوردیم..اونوقت میگن چرا میرن بی خبر شوهر میکنن این جوونا...کمبود محبت بابا همش بخاطر کمبود محبته!!!

با صدای باز شدن در از افکار پریشانم اومدم بیرون...

شیدا:به به...خانوم افتخار دادن بیدار شدن..! ساعت خواب.

من:داشتم با خودم میگفتم چقد من بدبختم که خواهری مثه تو دارم..!

شیدا:نهایت لطفته. میدونی امروز چه روزیه؟

من:تولد منه؟

شیدا:نه.

من:تولد نیما؟

شیدا:نه بابا..!

من:تولد توئه؟؟

شیدا:اگه تولد من بود که نمیزاشتم انقد راحت اونجا بشینی با موهای سیخ شدت منو نگاه کنی.

تازه متوجه موهام شدم که تا نیم متر بالای سرم بود دستی روشون کشیدم و مرتبشون کردم.

من:تولد هنریه؟؟

شیدا:آخه تولد هنری به ما چه؟ کلا از تو فاز تولد بیا بیرون.

من:چمیدونم بابا.

شیدا:مگه نگفتی که دونگهو دعوتمون کرده موزیک بنک ؟؟بابا جمعه اس بعد ازظهر باید بریم.

من:واااااااااااااای...!!

شیدا:نخوای بیای میزنم لهت میکنماااااا!

من:بابا من میخوام بخوابم.

شیدا»غلط کردی پاشو بابا.

من:نیما کجاس؟

شیدا:به نیما چیکار داری؟

بلند داد زدم:نیمااااااااااا....بیا منو از دست این دیوونه نجات بده!!

نیما با خنده اومد وایساد دم در اتاق.

من:مرض!! ببند اون دروازه غارو!

نیما:راستی دونگهو زنگید

با کلافگی گفتم:واسه چی؟

نیما:گفت حتما بیایم.

من:هنری؟

نیما:نترسین اون به احتمال زیاد نمیاد.

من:من یکی با اون بهشت هم نمیام..آدمو تو عمق گردش و تفریح یاد کار و شرکت میندازه اه..!!

نیما:من اصلا نمیفهمم با این هنری بیچاره چه مشکلی دارین شماهاا..! باور کن ندا..خیلی پسر خوبیه.!

من:ارزونی ننه اش..چرا به من میگی.؟

نیما:درست حرف بزن ندا...هیچی همینجوری گفتم.

شیدا چشمکی زد و گفت: ولی نیما همچین بی راه هم نمیگه هااا...هرچی دقت میکنم میبینم اصلا نگاه هنری به تو با بقیه فرق داره.

آمپرم زد بالا دوتا بالشی که بغلم بود رو همزمان پرت کردم سمتش.

 

 

یکم خونه رو جم و جور کردیم بعدم حاضر شدیم که بریم. ترافیک سئول هم بعضی اوقات دست کمی از تهران نداشت بعد از یه ربع بیست دقیقه رسیدیم طبق معمولی که حدس میزدم دم در ساختمون اصلی بدجور شلوغ بود بعد از کلی معطلی موفق شدیم بریم تو سالن اصلی با یه صدایی هممون برگشتیم ینی شانس که ندارم من.

 

هنری:سلام شماها چقد دیر اومدین؟؟

نیما:فکر نمیکردیم انقد شلوغ باشه من که تاحالا نیومده بودم. تو که نمیخواستی بیای؟

هنری:گفتم بد نیس منم یه حال و هوایی عوض کنم.

شیدا:بطور قطع موافقم..ناراحت نشینا..ولی خب من به شخصه هرموقه میبینمتون یاد برچسب های تبلیغاتی میفتم.

با این حرف شیدا داشتم میترکیدم از خنده و جلو خودمو میگرفتم نیما هم یکم وضعش از من بهتر بود ولی هنری خیلی خونسردتر از این حرفا بود.

هنری:میفهمم ولی خب کار منم اینجوریه دیگه.

شیدا آروم در گوشم گفت:حیف که فارسی بلده و اوندفه ضایعمون کرد وگرنه چار تا فحش رنگی بارش میکردم تو دلم نمونه لااقل!

هنری:راستی الان میتونیم بریم یوکیسو ببینیم ..البته اگه میخواین من با یکی از مسئولای اینجا صمیمیم میتونیم قبل اینکه یوکیس بیان برا اجرا پشت صحنه ببینیمشون.

شیدا:آره موافقم بریم.

نیما: من نمیام..همینجا منتظرتونم.

من:آره منم با نیما میمونم .

شیدا:تو خیلی بیخود میکنی..من با هنری تنها برررررررم؟؟؟ باهام میای..! و دستمو کشید که دنبالش برم.

من:بابا وقتی دودقیقه دیگه میان رو صحنه چه کاریه ما بریم اون پشت دوباره ببینیمشون .

شیدا:حرف نزن میای.

اییییش کشداری گفتم و دنبالش راه افتادم.

هنری با همون دوستش که میگفت یکم حرف زد باورم نمیشد این از این مدل دوستای اهل حال هم داشت واقعا؟؟ از هنری نه ولی از دوستش بسی متعجم که چطور تونسته با این کوه یخ دوس باشه بالاخره رضایت دادن رفتیم اتاق انتظاری که یوکیس بودن.

دونگهو:آفرییییییین...فکر نمیکردم تا اینجا بتونین بیاین.

هنری:یکی از دوستای من تو اینجا کمکمون کرد.

بغیر از ایلای و دونگهو و کوین بقیه هنوز شیدا رو نمیشناختن واسه همین سوهیون گفت:معرفی نمیکنین؟

من:خواهرمه شیدا.

شیدا با همه دست داد و اسم بقیه رو هم خوب میدونست دوزاریم افتاد که قبلا رفته یه سرچی تو نت زده و بیوگرافی کلشونو درآورده.

هون:من میخوام یه عکس بگیرم کی میاد؟

هنری:من دیگه بهتره برم پیش نیما..شما خودتون بگیرید.

هنری رفت و ما کلی عکس یادگاری گرفتیم.

سوهیون:هنوز اجرا زیاد هس تا نوبت ما برسه.

من:ولی فکر کنم بهتره دیگه ما بریم.

کوین:راستی فردا شما بازم فیلمبرداری دارین نه؟؟

من:آره فقط کار تو و ایلای تموم شده هنوز بقیتون موندین..چون کارو باید سریعتر تموم کنیم فردا بهتره کیسئوپ و سوهیون باهم بیان.

سوهیون:آره خوبه.

دونگهو:منم باهاتون میام.

سوهیون:تو دیگه کجا؟

دونگهو:حوصلم سر میره خب.

کیسئوپ:باشه بابا بیا .

من:نه اتفاقا ..بهتره دونگهو هم بیاد شاید کار شما زودتر تموم شد و یکم تونستیم رو تیزر دونگهو هم کار کنیم..!

سوهیون:باشه با کمپانی هماهنگ میکنیم.

من:ما دیگه بریم موفق باشین.

شیدا:فایتیییینگ..!!

با شیدا اومدیم بیرون...

من:الان این فایتینگ چی بود؟

شیدا:ای بابا..تو چرا نمیخوای زبان اینجا رو درست حسابی یاد بگیری..ببین واسه اینا هم سخته انگلیسی حرف بزنن فقط کوین و ایلای راحتن!

من:اون دیگه مشکل خودشونه برن مکالمه کار کنن یکم!

شیدا :خیله خب حالا بیا بریم الان نیما و هنری صداشون درمیاد.

 

فردا صبح اولین روز کالج شیدا بود واسه همین زودتربا نیما از خونه رفتن بیرون. دوسه ساعت بعدشم حاضر شدم که برم شرکت اصلا حالش نبود و حوصله سر کله زدن با طراح صحنه و بقیه دستیارا رو نداشتم خلاصه با هربدبختی بود رفتم شرکت.

هنری:صبحت بخیر!

من:صبح شما هم بخیر!

هنری:چیزی شده؟؟

من:نه چطور مگه؟

هنری:هیچی همنیجوری...زودتر بیا بالا واسه فیلمبرداری به اندازه کافی دیر شده.

و از دفتر کارم رفت بیرون...ینی واقعا این بشر....خدایا خودت ببین هرچی میخوام هیچی بهش نگم نمیزاره آخه قیافه من به این داغونی رو میبینه میگه پاشو بیا بالا کار کن! اصلا درک نداره..! اه..اه..

وسایلمو جم کردم و خواستم برم از دفتر بیرون که گوشیم زنگ خورد:

-الو؟

-الو سلام ندا جان.

-مامان تویی؟؟

-آره تو که دیگه به ما زنگ هم نمیزنی.

-سرم شلوغه..کی از ترکیه اومدی؟

-پریروز رسیدم..تازه دیدم اینجا چقد اوضاع خرابه..همه طلبکارا ریختن سرمون!

-من چیکار میتونم بکنم مامان؟؟ اشتباهیه که بابا کرد نیما گفت بهش قبلا گفته بوده که اینکارو نکنه ولی بابا خودش گوش نکرد.

-حالا چیزیه که شده باباتم خیلی پشیمونه باید برگردین ایران هرسه تاتون.

-مامان انقد هر روز واسه این موضوع به من زنگ نزنین من اینجا دارم کار میکنم هرچقد هم پول دربیارم براتون میفرستم تا زودتر قرضتونو بدین نیما هم داره همینکارو میکنه شیدا رو هم که میدونین اینجا داره درس میخونه.

بدون اینکه منتظر جوابش بمونم گوشی رو قطع کردم بعدم خاموشش کردم و رفتم طبقه بالا برای فیلمبرداری.

کیسئوپ و سوهیون زودتر از بقیه گریم کرده بودن و آماده شده بودن سعی کردم بیخیال حرفای مامان بشم و سرمو به کارم گرم کنم واسه همین با خنده گفتم:به به..چه خوشتیپ!!

سوهیون:نظر لطفته!

جینکی با عجله اومد سمتم.

من:چیه چی شده؟؟؟

جینکی:دیر کردی هنری حسابی عصبانیه از دستت!

من:خب؟؟

جینکی:خب که خب...همین دیگه!!

من:چیکارش کنم بزار خودشو بکشه.

دونگهو:ینی این همه احترام به رییس منو درگیر خودش کرده.

من:چی؟؟ رییس؟؟هنری رییسه منه؟؟ برو بابا..هیچکس رییس من نیس هرکاری بخوام میکنم.

جینکی که روبروم وایساده بود شروع کرد سرفه کردن.

من:چی شد یهو؟؟

جینکی:اهم..اهم..

من:چیه ؟؟میخوای بگم برات آب بیارن؟؟

جینکی:نه ... !!

 و ابروهاشو داد بالا.

من:ای بابا تو چرا اینجوری میکنی؟؟

هنری:ندا خانوم...یه لطفی کنین زودتر فیلمبرداری رو شروع کنین چون به اندازه کافی دیر کردین و ازتون عصبانیم بعد از تموم شدن وقت کاری هم بیاین دفتر من!

برگشتم و دیدم هنری پشت سرم وایساده.

هنوز محو حرفایی بودم که هنری گفت که جینکی گفت:بیخیال بابا..زیاد بهش فکر نکن.

من:همه چیو شنید؟

دونگهو:ظاهرا که شنید بدجورم عصبانی شده.

جینکی:من هرچی بهت اشاره کردم نفهمیدی .

من:وایییییی...خب من که کف دستمو بود نکرده بودم ببینم اون صاف پشت سرم وایساده ..اه..!

سوهیون:عیب نداره میگذره!( آره بابامون راس میگه بزرگ میشیم یادمون میره!)

من:اصلا هرچی جرئت داره بهم چیزی بگه وقت کاری هم که تموم شد یه راست میرم خونه که حرصش دربیاد.

جینکی:واااای دیوونه میشه!!

دونگهو:همیشه اینجوری حرص این بدبختو درمیاری؟؟

من:حرص هرکی که برام پررو بازی دربیاره درمیارم.

نوع مطلب : Look for love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://linncrisalli.weebly.com
شنبه 31 تیر 1396 09:57 ب.ظ
I needed to thank you for this good read!! I absolutely enjoyed
every little bit of it. I've got you bookmarked to
check out new things you post…
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:35 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this matter to be really something which I
think I would never understand. It seems too complicated
and very broad for me. I'm looking forward for your next post, I will try to get
the hang of it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر