تبلیغات
░▒▓forkissme..fanclub▓▒░ - Look for love - part 1

we are kissme and 4 kissme

Look for love - part 1

نویسنده :Nazanin
تاریخ:چهارشنبه 16 مرداد 1392-04:06 ق.ظ

سلاااااام......اول اینکه خیلی ببشییییییید بخاطر تاخیر! قسمت اول داستانو آوردممممم....دومم اینکه

بنده به طرز شدیدی تهدید شدم اگه بد شده بود داستان همه بسیج میشیم میریم یقه شیدا رو

میگیریم که منو تهدید کرد..


اینم نقشا:

ندا=ایلای
شیدا= کیسئوب ( کاملا واضح بود..اسماشون رو پیشونی همدیگه نوشته اگه دقت کنین
)
جینکی=کوین
مینا=دونگهو
 

ادامههههههه.....

تقریبا نیم ساعتی میشد که منتظر زمین نشستن هواپیمای تهران –سئول بودیم بالاخره سر و کله نیما پیدا شد بعد اینکه چمدون و پاسپورتشو گرفت و اومد طرف ما بدون معطلی پریدیم بغلش بدبخت کم مونده بود خفه بشه.

نیما:خانوما..خانوما..اینجا فرودگاهه امام خمینی تهرانه مثلا ..! این چه وضعشه همه که فکر نمیکنن من داداشتونم آخه!

شیدا با ذوق گفت:اه بابا ولشون کن...بزار هرجور میخوان فکر کنن داداشم برگشته وای دلم واست یه ذره شده بود.

خیلی سعی میکردم جلوی نیما و شیدا چیزیو درمورد مامان بابا بروز ندم میدونستم با ناراحت بودن من ناراحت میشن واسه همین باخنده گفتم: خب...حسابی بهت خوش گذشت تو سئول؟؟ جای شیدا رو خالی کردی؟

نیما:واااای نه بابا...همش کار کردم میموندم خونه سنگینتر بود!
شیدا:ببینم کره باحال بود نه؟؟ اییش بمیری خوش بحالت رفتی.

نیما:ای بابا صدبار بهت قول دادم گفتم میبرمت آبجی کوچیکه.! حالا اگه یه وقت بهتون برنمیخوره کمک کنین این چمدونارو بیارم..بخاطر سوغاتی های شماس انقد سنگینه ها!

با خنده دوتا از چمدونایی رو که دستش بود ازش گرفتیم و از فرودگاه خارج شدیم تو تموم طول راه نیما و شیدا درحال خنده و شوخی بودن اما بعضی اوقات انقد تو فکر میرفتم که کوچکترین صدایی رو نمیشنیدم هرچی سعی میکردم حواسمو بدم به رانندگیم ولی بازم نمیشد بالاخره رسیدیم خونه شیدا با عجله رفت تو اتاق نیما تا وسایلشو براش اونجا بزاره منم کلید تو جا کلیدی بالای در آویزون کردم و رفتم که بهش کمک کنم که نیما دستمو گرفت.

-چیزی شده ندا؟

-نه چطور؟

-دروغ نگو یه کلمه هم حرف نمیزنی.

لبخندی بهش زدم که فکر کنم از همون تا ته قضیه رو خوند و گفت:مامان و بابا کجان؟

-میخواستی کجا باشن ؟ بابا سرکاره و مامان هم دوروز پیش یه ماموریت کاری براش پیش اومد رفت ترکیه هرچی بهش اصرار کردم بمون بیا استقبال پسرت ...ولی بازم کارشو به بچه هاش ترجیح داد.

نیما آروم بغلم کرد و گفت:بیخیال بابا ...اینجوری نکن با خودت بزار اونا تو حال خودشون باشن ما هم تو حال خودمون مگه از بچگی همینجوری بزرگ نشدیم؟ دیگه هم قیافتو این شکلی نبینم شیدا هم بفهمه ناراحت میشه.

شیدا به دیوار راهرو تکیه داده بود با دیدن ما سری از روی تاسف تکون داد و گفت:نیگا..راجع به چی دارن حرف میزنن تو روز به این خوبی!! بابا وللش...مامان بابای ما با دفتر دستک و ماشین حساب و پرونده حال میکنن ما سه تایی با هم حال میکنیم دیگه حرفشم نزنین.

نیما:راست میگه موافقم..راستی بابا کی میاد خونه؟

من:معلوم نیس..اونم تو این دو روز که مامان رفته ترکیه شبا میره خونه همکاراش..یا دیر برمیگرده یا کلا نمیاد!

نیما:پس بهتر امشب خونه دربست دراختیار خودمونه.پاشین برین سوغاتی هاتونو میخوام نشونتون بدم.

همه رفتیم تو اتاقشو ریختیم سر چمدونا نوید از ترس اینکه شیدا سرش غر میزنه کلی لباس دیگه علاوه بر چیزایی که شیدا گفته بود خریده بود منم عاشق لباس قرمزی شده بودم که برام خریده بود با اینکه اصلا اهل پوشیدن لباسای رسمی نبودم ولی لباسش ساده و خوشگل بود از اولشم سلیقه نیما همینجوری بود و چیزای شیک رو انتخاب میکرد.

نیما:خوشت اومد؟

خندیدم:خوشم که اومد عالیه ولی آخه من کجا اینو بپوشم ؟ انگار لباس رسمی پوشیدن به من نیومده.

شیدا:یه جا میپوشی دیگه نگران اون نباش.

اولین بار بعد از یکی دوسال بود که اینجوری دور هم بودیم و میخندیدیم بعد از شام نیما یکم درمورد پروژه شرکتشون حرف زد یه سری تبلیغات بود که باید انجام میدادن و نیما بعد از 4یا 5 روز دوباره باید برمیگشت کره.

شیدا:خوش به حالت ...تو میری ما باید دوتایی اینجا بمونیم مامانم که معلوم نیس کی برمیگرده ایران برگرده هم دائما سرکاره و تو خونه بند نمیشه.

نیما:میدونم حوصلتون سرمیره ولی یه بهونه ای جور میکنم و شمارو هم با خودم میبرم تو یکی از همین سفرا.

تو این 4 و 5 روز دائما با یه سری از دوستای نیما قرار میزاشتیم و میرفتیم بیرون دروغ نیس اگه بگم کل تهرانو گشتیم...بابا هم کاری به کارمون نداشت هر از گاهی بعد از کاراش میومد خونه یکم باهامون حرف میزد و بعد دوباره میرفت سرکار و روز از نو روزی از نو! ولی به هرحال این 4و 5 روز هم تموم شد و نیما باید میرفت شیدا که حال و روز درست حسابی نداشت بابا دقیقا همون تصمیمی رو براش گرفته بود که واسه من و نیما گرفته بود اینکه همزمان با اینکه اولین ترم دانشگاش شروع میشه کار هم بکنه. این رفتاراشونو هیچوقت نتونستیم ببخشیم ولی خب شیدا درست برعکس فکر میکرد و تو این روزای آخر دائما با بابا جر و بحث داشت که نمیخواد کار کنه و بابا هم طبق اخلاق همیشگیش مرغش یه پا داشت .

اون روز داشتیم به نیما کمک میکردیم که وسایلشو جمع کنه چون ساعت 10 شب پرواز داشت.

شیدا بی حوصله رو مبل نشسته بود و کانالای تلوزیونو عوض میکرد خوب میدونستیم دردش چیه نیما رفت و بغلش نشست.

-خواهرم چش شده انقد اخماش رفته تو هم؟؟

-خودت خوب میدونی دیگه پرسیدن نداره.

-ببین چاره ی دیگه ای نیس...بابا من و ندا رو هم مجبور کردن فقط هم میخوان که دستمون پیش کسی دراز نشه منو که فوری مجبور کردن تو شرکت کار میکنم و میبینی که وضعیتم همچین بد هم نشده . ندا هم همینطور ...اونم کار خودشو الان خوب بلده هنوزم مدیر شرکتمون تو خیلی از کارای تبلیغاتیمون ازم میخواد ندا رو بیارم که کمکمون کنه.

با ذوق گفتم:واقعا؟؟؟دوباره گفته که بیام.؟؟

نیما:نه دیگه حالا تو هم زیاد جو نگیرتت!!

با اخم نگاش کردم: ضد حال!!!

شیدا از حرکاتمون خندش گرفته بود.

نیما:انقد سخت نگیر. تو هم یکم سنت بیشتر شه دیگه انقد مامان بابا بهت گیر نمیدن هنوز 20 سالتم نشده..!

شیدا:خوبه هنوز 20 سالمم نشده انقد مامان بابام میخوان من کار کنم..!! کارگرا هم انقد از خودشون و بچه هاشون کار نمیکشن.

نیما:خب نکته همینجاس که مامان بابا میخوان حس کارگر بودن رو تجربه کنیم و یکم درس بگیریم.

شیدا:ببند بابا!!

نیما دوباره خندید و گفت:خیله خب دیگه بسه...من میرم یه دوش بگیرم .

شیدا:نیمااااااا؟؟؟؟

نیما:چیه؟؟؟؟

شیدا:یه کاری میکنی؟؟؟؟؟

نیما:ها؟؟

شیدا:ها نه ...بله! بیا خواهراتم با خودت ببر ما رو از دست این قوم ظالم راحت کن بابا من نمیخوام هم درس بخونم هم کار کنم اه...!

نیما:الکی که نیس حالا یه فکری میکنم.

شیدا:برو بمیررررر...خیر سرم فکر کردم داداش دارم هرجا که بخوام کمکم میکنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوری تو!! و با عجله رفت تو اتاقش و درو هم محکم پشت سرش بست.

نیما:این چش شد؟

گفتم:تو دیگه هیچی نگو باهات قهر کرده میرم باهاش حرف بزنم.

بدون اینکه چیز دیگه ای بگم رفتم اتاق شیدا تا بعد از ظهر تو اتاقش مونده بود و حاضرم نبود با نیما حرف بزنه همیشه وقتی قهر میکرد همینجوری لجباز بود البته منم تو این مورد دست کمی ازش نداشتم دوتامون عین هم بودیم.

ساعت 7 ونیم شب بود که از اتاق شیدا اومدم بیرون که دیدم نیما داره با تلفن به انگلیسی حرف میزنه حدس زدم باید یکی از همکاراش تو کره باشه چون از تو اتاق شیدا هم صدای زنگ گوشیش میومد و وقتی برمیداشت شرو میکرد با همکاراش انگلیسی یا کره ای حرف زدن...برام خیلی جالب بود که تو این مدت کم انقد خوب تونسته بود کره ای یاد بگیره اولش که میخواست برای کار بره کره حسابی حالش گرفته بود و دوست نداشت بره حتی با مدیرش هم حرف زده بود که بفرسته اش یه جا دیگه.

ولی خب حالا...به هر حال نیما بود دیگههه!!

بالاخره حرف زدنش با تلفن تموم شد و با ذوق خاصی اومد طرفم تو آشپزخونه.

نیما:ببینم تو واسه چند ماه آینده با شرکت تبلیغاتی قرارداد نبستی؟؟

گفتم:نه...! میخواستم یه مدتی واسه خودم کار کنم و نمایشگاه بزنم چطور مگه؟

نیما لبخندی زد و گفت:ایوللل...خب بزودی میفهمی حالا هم تو هم شیدا آماده شین که بریم فرودگاه.

چشمام از تعجب روش زوم شده بود .

نیما:نیفتن بیرون اون چشما!

گفتم:اگه یکم توضیح بدی چه خبره سعی میکنم جلوشونو بگیرم ...چی داری میگی تو آخه؟ ساعت 10 پرواز داری اونوقت ما عین اینایی که ذوق هواپیما سوار شدن دارن الان بریم اونجا چیکار کنیم؟؟

نیما:غیر از پرواز یه کارای دیگه ای هم هس که باید انجام بدیم . فقط یه سری از کارای تبلیغاتی رو که جدیدا انجام دادی...نه اصلا همشو با خودت بیار! با شناسنامه و کارت ملی و پاسپورت و اینجور چیزا مال شیدا رو هم بیار کلا هرچی که برای شناساییتون لازمه بردار.

گفتم:نکنه دو تا خواستگار پیدا کردی واسه خواهرات میخوای ما رو عقدشون کنی؟؟

نیما:نه متاسفانه هنوز دوتا آدم مظلوم و بی گناه واسه اینکار گیر نیاوردم ولی نگران نباش اونم گیر میاد فعلا کارای مهمتری داریم.

خلاصه بزور و با هربدبختی که بود شیدا رو کشوندم بیرون یه سری وسایلی هم که نیما گفته بود جم کردیم حالا سوالای شیدا مگه تموم میشد.

شیدا:کجا میریم؟ نیما چیکار میخواد بکنه؟؟ ینی چی میگه کارای مهمتری داریم؟؟

داشتم از دستش کلافه میشدم بالاخره سوالاش تموم شد و جواب دادم: بابا من اصلا نمیدونم این نیماچی تو مخشه از طرف دیگه هیچ خبری به بابا درمورد کاراش نداده بابا و مامان بفهمن کله سه تامون کنده اس

شیدا:من میدونم که تو از همه چی خبر داری نمیخوای به من بگی ..تو و نیما همیشه منو نخودی حساب میکنین فکر میکنین چون از دوتاتون کوچیکترم لازم نیس چیزی بدونم ایییشش...بگو دیگه..کجا قراره بریم؟؟

گفتم:قبرستون!

شیدا:کدوم قطعه؟؟

گفتم:میزنم شل +پلت میکنمااا...وسایلتو جم کن چیزی هم جا نزار وگرنه نیما قاطی میکنه.

داشتیم از اتاق میومدیم بیرون که صدای نیما درومد: میخواین زیر لفظی بهتون بدم تا حاضر شین ؟ چقد شما دخترا معطلی دارین؟؟

شیدا:خب بابا تو هم...اومدیم!

سوییچ ماشینو از تو جا سوییچی برداشتم که نیما دوباره گفت:لازم نیس!

با تعجب گفتم:چرا؟

نیما:میگم لازم نیس بگو چشم رو حرف برادر بزرگترت حرف نزن زنگ زدم آژانس بیاد الانم پایین منتظره!

 

خلاصه من و شیدا رو با هزار و یک علامت سوال سوار ماشینمون کرد و راه افتادیم خودشم عین خیالش نبود فرودگاه که رسیدیم دوباره تلفنای نیما شروع شد من واقعا نمیدونم چرا این انقد زنگ خورش بالاس ماشالا...نکنه همون 118 خودمونه ما بی خبریم خلاصه بعد از چند دقیقه که من و شیدا رو تو سالن انتظار فرودگاه معطل کرد همراه یه پسره اومد طرفمون من حدس میزدم که باید یکی از همکاراش باشه اما بیچاره شیدا که کلا از هیچی خبر نداشت حسابی کپ کرده بود.

پسره تیپش خدایی خیلی شیک بود و خیلی محترمانه حرف میزد.

نیما:این یکی از همکارای خیلی صمیمیه من هنری هستش ..!

و بعد رو به هنری گفت:اینا خواهرای کوچیکترم ندا و شیدا هستن!

هنری با هردوتامون دست داد و گفت:خواهرت ندا رو اسمشو شنیده بودم ولی شیدا خانومو نه! درهرصورت خوشبختم.

نیما:خب بچه ها من خودمم همین امروز صبح فهمیدم هنری اومده تهران درواقع رییسمون بهت پیشنهاد کار داده ندا !

از دست نیما داشتم آتیش میگرفتم آخه الان میگی پسر خوب؟؟ هیییی..عین این خنگولا با این قیافه کج و کوله و هول هولی ما رو کشونده فرودگاه بعد جلوی آدم به این شیکی و با کلاسی تازه میگه قضیه از چه قراره رسما آبروی من و شیدا سنگفرش خیابون شد رفت!
جواب دادم: نیماجان به خدا یکم زودتر میگفتی به کسی برنمیخوردا؟؟

نیما:خواستم سوپرایزت کنم!

زیر لب و جوری که فقط شیدا که بغلم بود تونست بشنوده گفتم:بخوره تو سرت! آبرومونو بردی!

هنری اتگار خجالت کشیدنمونو فهمیده باشه با لبخند گفت:حالا عیبی نداره خانوما چیزی به پروازمون نمونده من هم به درخواست رییسمون فوری همه کارا رو برای موندنتون تو کره انجام دادم!

شیدا:پس من چیکار باید بکنم؟ اینجوری که وضعیت دانشگاه رفتنم رو هواس؟

نیما:نگران نباش من با هنری حرف زدم میتونیم برای رفتنت به کالج تو کره اقدام کنیم تو این مدت که ما اونجا کار میکنیم تو هم درستو میخونی.

شیدا:یه چیزی بگم؟

نیما:بگو

شیدا:من حرفمو کامل پس میگیرم یعنی ایولللللل به داداش خودم الان با اطمینان میگم علاوه بر اینکه به درد لای جرز دیوار میخوری به درد کلی جای دیگه هم میخوری!

نیما:فکر کنم تعریف نکنی ازم بهتره..درهرحال ما اینیم دیگه!

 

شماره پروازمون اعلام شد و با هنری سوار هواپیما شدیم درواقع دغدغه و مشکلی از جهت موندن ما تو کره نبود چون شرکت نیما همه چیو اونجا حاضر کرده بود مشکل دقیقا مامان و بابا بودن که از چیزی خبر نداشتن...سعی کردم این فکرا رو بیخیال شم و سرم تکیه دادم به پنجره هواپیما و خیلی زود خوابم برد.


بد نبوووووود؟؟؟؟؟؟؟ هییییییییی...قسمت دومو  قبل از تهدید شیدا و بصورت خود جوش میزارم



نوع مطلب : Look for love 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you have an operation to make you taller?
شنبه 18 شهریور 1396 02:17 ق.ظ
I blog frequently and I really thank you for your
information. The article has really peaked my interest.
I'm going to bookmark your website and keep checking for new details about once per
week. I opted in for your Feed too.
What causes pain in the back of the heel?
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:49 ق.ظ
I go to see daily some blogs and sites to read posts, however this web site gives feature based articles.
زهرا یونگ شیمممممممم
دوشنبه 15 مهر 1392 09:24 ب.ظ
واااااااااااای خیلی خیلی خیلی میسی
پاسخ Nazanin : قربانت
مریم HD
سه شنبه 22 مرداد 1392 09:54 ب.ظ
سلام اجی جون یه سری اجراهای عالی اپ کردم اگه دوس داری بیا ببین والپیپر هم هست دوس داشتی بیا ببین چون اجراها خیلی باحالن دلم نییومد خبرت نکنم نظرم نزاشتی عیب نداره فقط بیا دان کن از دستت نره
پاسخ Nazanin : اوکی عزیزممم...حتما میااااام.
jinki
جمعه 18 مرداد 1392 09:30 ب.ظ
نازی یه چیزی بپرسم؟
پاسخ Nazanin : بپرس
jinki
جمعه 18 مرداد 1392 09:24 ب.ظ
نازی بزار ادامشو
پاسخ Nazanin : اوکی
شیدا
جمعه 18 مرداد 1392 02:44 ق.ظ
نازیییی داستان کوپس فک کنم باید برم از مینا کمک بگیرمممم
پاسخ Nazanin : ایییییشش خیله خب دیگهههه
شیدا
پنجشنبه 17 مرداد 1392 09:22 ب.ظ
نازیییییییی کوشی پس داستان میخوام
عزیزم مهربون بودمممممممم چشم بصیرت میخواست تا ببینی
پاسخ Nazanin : نه قربونت بدون چشم بصیرت راحت ترم ....ایییییییششش
mina
پنجشنبه 17 مرداد 1392 04:10 ق.ظ
اره شیدا جون من انقدر چیزا درباره این نازی میدونم
شبا میاد یاهو کلی از سوتی های گرانبهاشو برام میگه
حالا تو فکر اینم که همه رو جمع کنم بزارم تو وبلاگم
یکم بخندیم
میخوای یکیشو الان بگم مثلا جدیدترینش کقش پاشنه بلند بود
پاسخ sheyda_kiseop : ای جونننن میناااااا بذاررررر بذاررررر لفطا هخخخخخ
شیدا
پنجشنبه 17 مرداد 1392 01:59 ق.ظ
نازیییی همه اینجا طرف منن ای قربونت مینا
بذار برم یه چند تا تحدید از مینا یاد بگیرم بیام
نازییی داستان بذار عزیزممم عروسسس گلم
پاسخ Nazanin : اییییش..دارم واست!! اوهو..چی شد یهو مهربون شدییی؟؟ عروس گلم؟؟؟؟؟؟؟
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 06:22 ب.ظ
ای دوست من لقبم جی جیه هاااا به اینم دقت کن اسم اصلیمم مارال هستش
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:59 ب.ظ
بعد بریم خونه ننشینا(خونه شیدایینا)
بعد به شیدا بگم تا تو باشی خیانت نکنی خهههههههه
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:54 ب.ظ
بعد من برم خونه موقعی که رو ویلچچرنشسته ددهنش کج شده برم اروم اروم سمتش منو که میبینه اشک تو چشاش جمع شه (با اون دهنه کجش) نتونه حرف بزنه در ضمن دساشم بلرزه من بهش برسم با اشک بشینم بقل ویلچرش دستاشو بگیرم(دقت کن دساشمیلرزه ا)بعد بگم ببخشید کرم از مادرت بود
بعد بوشس نم بگم حرف بزن با من اونم با اون دهن کجش بگه :ا اوووووایو ای ا )
منم گریه کنم ایییییی گریه کنم بقلش کنم بعد فرداش خوب شه پاشه عین خر کار کنه تو خونه
پاسخ Nazanin : هیییییی بابااااااا
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:44 ب.ظ
واااااااای شیدا دو جانبه خیانت کردییی
منم میرم با یه سونگه سوجو با جون ام بلک
تا پسرت سکته کنه دهنش کج شه جاشم کثسف کنه خوبه؟ الهی من فدای هاسمممم
پاسخ Nazanin : جینکی نکننننن کوین گناه داره هااااااااا....اگه ایلای بود میگفتم بدتر از اینا سرش بیاری ولی این کوینه گناه داره
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:50 ب.ظ
نازی الان ادامه داستانو بزارررررررررر
پاسخ Nazanin : شب میزارم
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:48 ب.ظ
چی مینا؟ هووی شیدا ؟
میشه بحث بی ای پیو نکشی وسط ؟ مثلا ما کیس میم
پاسخ Nazanin : اوه اوه بحث بی ای پی نیس بابا ایکسوئه!
mina
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:41 ب.ظ
نازی جدی جدی از لوهان خوشت امده
من نمیدونم این لوهان چیه داره که تو نگاه اول ادمو جذب میکنه سهون تو نگاه دوم ادمو جذب میکنه
بیا حالا تازه شدی هوو رزی و شیدا خخخخخخ
اخر من تو رو به اکسو چسبوندم
پاسخ Nazanin : باز من یه چیزی گفتم جو گرفتت..؟!؟! از نظر من قیافه لوهان از بقیشون بهتر بود سهون خوبه منو با چسب آهن هم نمیتونین به کسی بچسبونین ها ها ها
mina
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:38 ب.ظ
هی نازی نیازی نبود بگی شیدا با کیسوپه از رو هوام میشه حدس زد به خدا
ایول شیدا اگه کمک خواستی برا تهدید من اینجام من انقدر راهای خوبی برا تهدید نازی بلدم
ببینم نازی این ندا خودتی اره با ایلای؟؟؟بچه یادت نره خخخخخخ
مبارک باشه ایول ایشالله به سلامت میرسید کره
پاسخ Nazanin : قبولللللل نیس اییییییش هرکی میاد اینجا طرف این شیدا رو میگیره پس من چی....؟؟؟؟؟؟؟؟ برو بابا...نخیر شما اون ندا رو همون ندا حساب کن اصلا!! اییییییشش
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:31 ب.ظ
ااااااا اقا بحثو به داستان نکشششششششش
نازی میگما خاین نیما الکیه یا واقعا شخصیت واقعیه ؟؟
پاسخ Nazanin : میکشمممممم.....نه بابا الکیه..!
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:21 ب.ظ
میگمااااااا قبل از نهدیدای شیدا من تهدید می کنم
: ایلای = بدویید دیگههههههه الان نازنین جونم منتظره زنداداش جی جییی داریم میریم خواستگاری هووووووو هوووووو مامان باتبا بدویید
2 سال بعععد:
نازنین = الای پوشک بچرو کجا گذاشتی؟
الای = تو کشوشه
10 سال بعد از اون =
بچه = بابااااااا پاشو ببرم مدرسه
الای = بزار بخوابم با مامانی برو
نازی = نمیخواد امروز نرو

20 سال بعد
نازی = الای بیا بریم بره دخترمون جاهاز بخریم راسی پسرتونم رفته ماه عسل







اگه داستان نزاری تصویریش میکنم تهدیدو از مادر شوهرم به ارث بردم خخخخخخخ
پاسخ Nazanin : اییییییییییییششششش.....دوتاتونو میکششششششششممممم....دست به یکی کردین منو حرص بدین؟؟؟ تو داستانم حرصتون میدم اصلا!
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:12 ب.ظ
نازی عالیه عااااااااالی ولی من کوشم؟؟؟؟
ببینم نکنه به جای کوین نمیما بره منه وااااااااای نههههههههههه بدو بدو قسمته بعد
رالسی تو چرا داستانه ومپایرو نمیخونی؟
پاسخ Nazanin : تا قسمت بعدی میای هههه نه بابا خیالت راحت...من کلا از همه داستانایی که بچه ها میزارن چن قسمتی عقبم الان دارم میخونم!
مینا سادات
چهارشنبه 16 مرداد 1392 10:01 ق.ظ
سلام وبلاگ زیبایی داری برای افزایش بازدید وبلاگت میتونی به آدرس زیر ثبتش کنی تا من و بقیه بازدید کنندگان بتونیم هر روز بهت سر بزنیم محلی که وبلاگتو ثبت میکنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان ایران هست و پر بازدید ممنون
پاسخ sheyda_kiseop : چشم عزیزم حتما ثبت میکنم
jinki
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:54 ق.ظ
اونی خب نوشتنی منم خبر کن هنوز نخوندم فردا میخونم بیا وبم حتماااااااااااااااااااا همین الان جشنه
پاسخ Nazanin : جینکی شرمنده من دیشب فوری خوابیدم ..ندیدم این نظرتو! الان دیدم
شیدا
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:29 ق.ظ
هههه اینفعه اگه دیر بذاری کاری میکنم تو یه دقیقه یه نوه برام بیاریا اگه میدونستم کار سازه زود تر تهدید میکردم
به حرحال عالیییی بود عسیسم عاشقتمممم اصلا کشته مرده این داستانه شدم بعدی بدوووو
پاسخ Nazanin : به همین خیال باش شما...ایییییشش..مرسییییییییی..باشه زود میزارم قبل تهدید!
محدثه
چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:10 ق.ظ
تهدیدش کارسازبودا...خب حق داره دیگه
خیلی قشنگ بود..مرسی.
پاسخ Nazanin : خخخ...خواهش میکنممممم!!
شیدا
چهارشنبه 16 مرداد 1392 04:32 ق.ظ
هخخخخ معلومه که نوشته اینا بیا ببین هههههه
بابا چه خبره تا تهدید نکنم که اپ نمیکنید برم ببینم چه کردی
پاسخ Nazanin : رو که نیس سنگ پای جیجوئه...! هیییییی...خب بابا...برو بخون ^ ^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر